اینم یک مطلب جالب وعمیق:
یک ملا و یک درویش که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد.. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بلا درنگ دخترک رابرداشت و از
رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام ملا که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»
واقعا ما هم خیلی چیزها رو هنوز چسبیدیم ورها نمی کنیم....مگه نه...بگو شجاع باش.
مثلا خود من هنوز به خاطرات بچه گیم چسبیدم و گاه وبیگاه آهی نثارش میکنم و افسوسی ولی خدایش از وقتی کتاب "جامعه شناسی خودمانی " رو خوندم سعی کردم یک طور دیگه زندگی کنم .به چه چیزهایی بچسبم وبی خیال چه چیزهایی بشم .
با تشکر از سرکارخانم رحیمی برای ارسال مطلب ملا ودرویش
